گاه نويس| ویکی پدیا فارسی

مگر...

زيبا؛
كدام هواشناسي
در كدام نقطه ي جهان
هواي بي تو بودن
را پيش بيني كرد
مگر نمي گفتي هواشناسي دروغ است
مگر خورشيد از شرق چشمان تو طلوع نمي كرد و
پشت پلك هايت غروب
مگر با صدايت بهار نمي شد
با غصه ات پاييز
مگر قرار نبود تمام زمستان در خانه بماني و
براي گلت از شعر و آب و آينه بگويي
تا سردش نشود؟
تا بخندد
تا بشكفد...
"‎راستي ‎
لباس هاي گرم برده اي؟"
مگر قرار نبود دست ابرها را بگيري
و بهمن ماه بازگردي
مگر قرار نبود آدم برفي بسازيم و
شمع هايت را فوت كني
بعد زير برف برقصيم و
دستانمان را ها كنيم،
مگر قرار نبود به كلاغ ها
نقاشي ياد بدهي
و با كفشدوزك ها تمرين آواز كني؟
مگر زمين
چقدر تنگ بود
كه به آسمان رفته اي...
.
.
.
براي خواهرِ آسمونيم

اين روزها

 چقدر مي توانستيم شاد باشيم و نبوديم

چقدر مي توانستيم بخنديم و گريه كرديم
چقدر مي توانستيم عاشق باشيم و نبوديم...
آن روز ها كه زنده بوديم
آن روز هايي را كه سوزانديم براي ديروزها؛
آن روز هايي كه مي گفتيم كاش مي آمد فرداها...

آه ! چقدر زندگي جاري بود و خود را به مردگي زديم ، نمي دانستيم
فرداها خودمان مي شويم يك نمونه بدحال تر از خودمان!

چقدر رنگي بود، آن روز ها كه نمي دانستيم دنيا بي رحم است آنقدر  كه در

عرض دو سه سال بال و پرت را بچيند و بشود قفسي براي جان دادن!

چقدر خوب بود آن روزها
و چقدر بد است اين روزها!و فرداها را ... نمي دانم! 

پ ن : خسته ام  از دنیا و فقط اینجاست که می توان خستگی را فریاد زد. 

پری ن ا ز

تنگ بلور

من ماهی

و غمت تنگ بلور...

چگونه بگریزم از تو ، از این غم...

چگونه تاب آورم ، از این تب...

دنیا بی تو ، نیست جایی برای زیستن...

باید بروم  ، نیست نایی برای رفتن ...

نفس می کشم مگر ، بی هدف...

نفس می کشم مگر ، بی رمق...

نفس می کشم مگر بی سبب...

چون ماهی در تنگ بلور،

 فراموش  می کنم، ولی ته نشینند خاطرات...

چون ماهی فریاد می زنم، ولی بی صدایند کلمات...

گریه شد خنده هایم و خنده  در گریه هایم حل شد...

من ماهی و غمت تنگ بلور...

دنیایم خلاصه ی یادت و یادت خلاصه شد دنیایم...

من ماهی و غمت بود و نبود...

چگونه نفس بکشد مگر با تو...

چگونه رهایی یابد مگر بی نفس ...

من ماهی و یادت  در ضمیر ،

غمت در جان ،

نامت بر لب ،

جانم بر کف...

مرا رهایی نیست 

از این جای تنگ،

مگر بمیرم!

من ماهی

و غمت،

تنگ بلور...

 

 

پ ر ی ن ا ز

جنگ

مي جنگم
با دنيا
بي آنكه تسليم شوم
مي جنگم
با آنان كه عمريست
لحظه هاي كوچك شاديمان را ربودند
تا ثابت كنند خودخواهند... 
آنان كه ذره ذره بر روحمان نيشتر زدند ...
با نگاه سنگين شان، با قلب سنگي شان،
با نيش و كنايه هايشان...
آنان كه به جاي خدا حساب كتاب مي كنند و 
با ذهن اندكشان همه را متهم از جانب خدا 
و خود را مبرا مي سازند...
مي جنگم تا آرام گيرد آنكه بر نتافت 
اين ظلم ناچيز ولي پيوسته را...
مي جنگم با دنيا با تقدير
با همين يك سلاح با 
همين يك لبخند!
 
 
 
پ ر ي ن ا ز